« بخوان ! به نام پرورنده ايزدت ، كو آفريننده است . . . »
ومن چيزي نمي بينم
ولي گوشم به گفتار است ...
و مي بينم تو گويي رنگ غمگين كلامش را :
« خداي كعبه ، اي يكتا !
درودم را پذيرا باش ، اي برتر
وبشنو آنچه مي گويم :
پيام درد انسان هاي قرنم را ز من بشنو
پيام تلخ دختر بچگان خفته اندر گور
پيام رنج انسان هاي زير بار ، وز آزادگي مهجور
پيام آنكه افتاده است در گرداب
وفريادش بلند است : «آي آدمها ... »
پيام من ، پيام او ، پيام ما ... »
محمد غمگنانه ناله اي سر مي دهد آنگاه مي گويد :
« خداي كعبه اي يكتا !
درون سينه ها ياد تو متروك است
واز بي دانشي واز بزهكاري ،
مقام برترين مخلوق تو ، انسان ،
بسي پايين تر از حد سگ وخوك است .
خداي كعبه ، اي يكتا!
فروغي جاودان بفرست ، كاين شبها بسي تار است .
و دست اهرمن ها سخت در كار است
ودستي را به مهر از آستيني باز ، بيرون كن
كه بردلرد به نيروي خدايي شايد اين افتاده پرچم هاي
انسان را
فرو شويد نفاق وكينه هاي كهنه از دلها
در اندازد به بام كهنه گيتي بلند آواز
بر آرد نغمه اي همساز
فرو پيچد به هم طومار قانون هاي جنگل را
و گويد : آي انسانها !
فرا گرد هم آييد و فراز آييد
باز آييد
صدا بردارد انسان را
و گويد : هاي ، اي انسان !
برابر آفريدندت ، برابر باش !
صدا بردارد اندر پارس ، در ايران
وبا آن كفشگر گويد :
پسر را رو ، به هر مكتب كه خواهي نه !
سپاهي زاده را با كفشگر ، ديگر ، تفاوتهاي خوني نيست
سياهي وسپيدي نيز ، حتي ، موجب نقص وفزوني نيست ....
خداي كعبه ... اي ... يكتا ... »
بدين هنگام ، كسي آهسته گويي چون نسيمي مي خزد در غار
محمد را صدا آهسته مي آيد فرود از اوج
و نجوا گونه مي گردد
پس آنگه مي شود خاموش .
سكوتي ژرف و وهم آلود ناگه چون درخت جادو اندر غار
مي رويد .
وشاخ وبرگ خود را در اين فضاي قيرگون غار مي شويد
ومن در فكر آنم كاين چه كس بود ، از كجا آمد ؟!
كه ناگه اين صدا آمد :
« بخوان ! » . . . اما جوابي بر نمي خيزد
محمد ، سخت مبهوت است گويا ، كاش مي ديدم !
صدا با گرمتر آوا وشيرين تر بياني باز مي گويد :
« بخوان ! » . . . اما محمد همچنان خاموش
دل اندرسينه من باز مي ماند زكار خويش ، گفتي مي روم ازهوش
زمان ، در اضطراب وانتظار پاسخش ، گويي فرو مي ماند از رفتار
هستي مي سپارد گوش
پس از لختي سكوت _اما كه عمري بود گويي _ گفت :
« من خواندن نمي دانم »
همانكس باز پاسخ داد :
« بخوان ! به نام پرورنده ايزدت ، كو آفريننده است . . . »
و او مي خواند ، اما لحن آوايش
به ديگر آهنگ است
صدا گويي خدا رنگ است .
مي خواند :
« بخوان ! به نام پرورنده ايزدت كو آفريننده است . . . »
* * *
درودي مي تراود از لبم بر او
درودي گرم
* * *
غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است
ومن بنشسته ام اينجا ، كنار غار پرت وساكتي ، تنها
كه مي گويند روزي روزگاري مهبط وحي خدا بوده است ،
ونام آن حرا بوده است .
ودر اطراف من ، از هيچ سويي ردپايي نيست
و دور من صدايي نيست 0 0 0
علي موسوي گرمارودي