تبليغاتX
شیدایی

شیدایی

مذهبی سیاسی اجتماعی و...

 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

                                  آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

  مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

                                در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

  بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

                                مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

                                و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:34  توسط سید علی   | 

شعری که خیلی دوستش دارم. از فاضل نظری

نشسته سایه‌ای از آفتاب بر روی‌اش
به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسوی‌اش

ز دوردست سواران دوباره می‌آیند
که بگذرند به اسبان ِ خویش از روی‌اش

کجاست یوسف ِ مجروح ِ پیرهن‌چاک‌ام؟
که باد از دل ِ صحرا می‌آورد بوی‌اش

کسی بزرگ‌تر از امتحان ِ ابراهیم
کسی چون‌آن که به مذبح برید چاقوی اش

نشسته است کنارش کسی که می‌گِرید
کسی که دست گرفته به روی پهلوی‌اش

هزار مرتبه پرسیده‌ام ز خود او کیست
که این غریب نهاده‌است سر به زانوی‌اش

کسی در آن طرف ِ دشت‌ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازوی‌اش

کسی که با لب ِ خشک و ترک‌ترک شده‌اش
نشسته تیر به زیر ِ کمان ِ ابروی‌اش

کسی است وارث ِ این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد موی‌اش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می‌کِشد از هر طرف به هر سوی‌اش

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سري
به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسوی‌اش...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:50  توسط سید علی   |