تبليغاتX
شیدایی

شیدایی

مذهبی سیاسی اجتماعی و...

سال ۱۳۴۶ شاه در حالی قصد داشت به عنوان فرمانروایی ملتی فقیر و

عقب افتاده تاج گذاری کند که جواهرات تاج مورد استفاده او را ۳۳۸۰

الماس ، ۳۸۸ مروارید، ۵زمرد و دو یا قوت درشت تشکیل می داد.

روی تاج ملکه نیز از طلا و پلاتین ساخته شده بود.

۱۴۶۹ الماس، ۱۰۵ مروارید، ۳۶ زمرد و ۳۶ یاقوت وجود داشت.

پشت پرده تخت طاووس

مینو صمیمی

پرسید  زان  میانه  یکی  کودکی یتیم

                  کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟

نزدیک رفت پیر زنی کوژ پشت و گفت

                   این اشک دیده من و  خون  دل  شماست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 10:12  توسط سید علی   | 

 

آنچه كه من مي فهم و احتمال زياد مي دهم اين است كه آمريكا نه دخالت نظامي در ايران مي خواهد بكند و نه حصر اقتصادي ، اگر هم حصر اقتصادي بكند تا حج نمي شود ، خودش هم مي داند، لكن از راه اساسي تر پيش آمدند و آن راه اين است كه ما را از باطن خودمان آسيب پذير كند و ما را بگنداند از باطن خودمان ، از اول هم بنانشان بر همين معناست . شايد در انقلابهايي كه واقع مي شود آنهايي كه مي خواهند نفع ببرند يا ضرري كشيدند كه مي خواهند جبران كنند ، نفعشان اين باشد كه خود انقلاب را در باطن خودش آسيب برسانند.

آن همه دست ها در كار اين معنا هستند ، شايد اين صحبت هايي كه در خارج مي كنند به اين كه ما دخالت نظامي مي كنيم يا حصر اقتصادي مي كنيم شايد براي اين معنا باشد كه اذهان ما را منصرف كنند آن طرف و از آن چيزي كه در كشور خودمان دارد مي گذرد غافل كنند . شما غافل از اين شياطين نباشيد كه اينها مطالعه كرده هستند ، ماها تازه وارد اين ميدان ها شديم . شماها تازه وارد اين ميدانها شديد و بر حسب آن انساني هم كه داريد آن شيطنتها كه در آن هستند كمتر وارد هستيد اينها مطالعه كردند نه ده سال و نه نه سال ، در طول تاريخي كه راه پيدا كردند ، مطالعه كردند ، نه مطالعه فقط كشورها را ، يعني مخازن اينجاها را ، اين هم يك مطالعه طولاني در آن شده قبل از اين كه اتومبيل و طياره و اين طور مسائل پيدا باشد ، اينها كارشناسهاشان را مي فرستادند در شرق و وجب به وجب اين مملكت ها را گردش مي كردند ، با شتر مي رفتند اين بيابانها را ، با قافله مي رفتند اين بيابانها را گردش مي كردند و هر جايي كه يك چيزي پيدا مي شد يادداشت مي كردند نقشه بر مي داشتند اين يك سري كارشان كه بفهمند در كشور شما چه دارد، مخازن شما چي هست . اين مال حالا نيست ، اين مال ،از سابق كه راه باز كردند دنبال اين قضيه هستند.

صحيفه نور ، ج 11 ص 23

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 10:28  توسط سید علی   | 

ما دير رسيديم  

 

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

همچو موسی ارنی گویی به میقات بریم

ما دیر رسیدیم . اما دست خودمان نیود .

ما چگونه می توانستیم زودتر بیاییم در حالیکه بلیط تقدیرمان برای هزار و چهارصد سال بعد ، تاریخ خورده بود .

آن زمان که پیامبر اکرم (ص)در خطه غدیر خم دست امیرالمؤمنین را بلند کرد وفرمود:

«من کنت مولاه فهذا علی مولاه»

چقدر ما در عدم خون دل خوردیم و حسرت کشیدیم و آرزو کردیم که کاش در کناره آن برکه مقدس می بودیم  و  دستهای کوچکمان را  نه بر دستهای  مردانه علی (ع) که بر خاک پای علی می کشیدیم و می گفتیم :

رای آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

و می گفتیم :

با بی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی و ولدی

و می گفتیم ...

و خدا که اینهمه اشتیاق و حسرت و حرمان را در دلهای ما دید ، دلش نیامد که ما را بی ولایت بگذارد .رحمت بی انتهایش اجازه نداد که ما ر ا در برهوت هستی بی چراغ امامت رها کند .

و خدا که اینهمه اشتیاق و حسرت و حرمان را در دلهای ما دید ، غدیر را تداوم بخشید و مقرر کرد که پیامبر خاتم همچنان تا آخر عالم ایستاده بماند و هر زمان خورشیدی از منظومه ولایت را در دست بگیرد و اعلام کند که«هر که من مولای او هستم از این پس ... »

و اکنون با چشمهای دل به روشنی پیامبر را می توان دید که در کنار غدیر خلقت ایستاده است و دست بقیه الله الاعظم مهدی دوست داشتنی را در دست گرفته است و فریاد می زند : اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله

این غدیر ! این پیامبر ! و این دستهای روشن مهدی !

 سید مهدی شجاعی

به نقل از وبلاگ دست نوشته‌های سيد مهدی شجاعی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 14:52  توسط سید علی   | 

برای ساقی...

 

 

 

به گونه ماه ،نامت

 

زبانزد آسمان ها بود

 

و پیمان برادریت با جبل نور

 

چون آیه های جهاد ،  محکم

 

تو آن راز رشیدی

 

که روزی فرات بر  لبت آورد

 

و ساعتی بعد

 

در باران متوا تر پولاد

 

بریده بریده افشا شدی

 

و باد تو را با مشام خیمه گاه

 

در میان نها د

 

و انتظار در بهت کودکانه حرم

 

طولانی شد

 

تو آن راز رشیدی

 

که روزی فرات بر لبت آورد

 

و در کنار درک تو

کوه از کمر  شکست  !                                                                                                    

                                                                                                                                                

                                                                                                                                                    سید حسن حسینی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 14:46  توسط سید علی   |